انتظار
در امتداد نگاهم به خانه می آیی...ز انتهای افق عاشقانه می آیی

بی تو دری روی دلم وا نشد
جز تو کسی باب دل ما نشد
گرچه به هر کوی و گذر سر زدم
هم نفسی مثل تو پیدا نشد
هرچه دلم سعی و تقلا نمود
جز غم تو در دل من جا نشد
در سفر منجمد لحظه ها
بی تو شبم راهی فردا نشد
شوق تو دارد دل مشتاق من
حجم نیازم بی تو احیا نشد
در خم هر کوچه ای مجنون شدم
مثل دل من کسی شیدا نشد
دست تمنای «رها» منتظر
جشن حضورت ولی برپا نشد
بهروز _ رها

[ یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:28 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

بهـار آمد به سر فكري دگركن

زمستان را دگر از سر به در كن

 

ز شـــهر سـرد فرتوت گذشته

به دنيــاي جواني ها سـفر كن

 

ببين آغاز  فصل رويش عشـق

براي عـاشــقي يكدم خطر كن

 

بر آمد صبح خوبي ها بپـا خيـز

ز خواب خستگي حتما حذر كن

 

سپاه صلح و شادي مي رسد باز

حضــور لشـگر غم بي اثـر كن

 

و مي تابد دگر شمس ســعادت

تو باغ دل از اين پس پرثمر كن

 

عنان سـبز انديشه «رهـا» ساز

بهـار آمد به سر فكري دگر كن

بهروز _رها_

[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 8:20 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

در  جاده های مه آلـود انتظار
من مانده ام بادلی تنگ و  بیقرار

با آیـه های  عاشقانه  می روم
از كوچه  زمستان در پی  بهار

تصویر كاج  كهنــسال آرزو
درقاب چشم افق مانده یادگار

آن سوگلی باهمه مهربانی اش
آید ز مرز غزل های  ماندگار

او می رسد كنون با خنده های ناب
از   پلكان   طلایی   افتخار

با واژه های  زلال سپید عشق
از پشت قله غیبت رسد نگار

در مخمل سبز سحر شود ‹‹رها››
این قامت دریا كه گشته رهسپار
بهروز رها

[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:58 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

بیرون کنم غم را ز دل، با یاد تو ای مهربان
غم را نمایم بی اثر، تا عشق تو دارم به جان

از عشق رویت می زنم، بر سینه ی غم دست رد
چون نام تـو در سـینه ام، اینک گـرفته آشـیان

غم را نهادم گوشه ای، دانم که غمخواری رسد
جا کرده دل در انزوا ، تـا آیـد از کویت نشـان

چون بوی نرگس می رسد، هرروزجمعه برمشام
دیگر چه غم باشد مرا، هستم ز بویت شادمان

پیچد شمیمی جانفزا، عطـری ز جنس انگبین
از خاک پایت می رسد، هر جمعه بویی از جنان

اینک که بارد هر سحــر ، از ابر عشقت شبنمی
می رقصد از آهنگ آن، گلــبرگ جانم بی امان

هر جمعه یادت گل دهد، در قاب احساس «رها»
زد ریشه عشقت عاقبت، در خاک جانم جاودان
بهروز رها

[ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 15:2 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

آخر شبی می آید و صـبرم به پایان می رسـد
آن یوسف گل پیرهن، آخر به کنعان می رسد

یك شب که از هجران او،سرگرم آه و ناله ام
موج تبسم بر لبش ، با روی خندان می رسد

آن دم که ظلم وبـوی غم،جان رابه لب می آورد
غمخوارمن می آید و لطفی ز جانان می رسد

وقتی که بیداد و ستم، چادر کشد بر صبح ما
از پشت کوه غیبتش،خورشید تابان می رسد

محبوب من آید ز ره ، وز بوی ناب نرگسش
هم بر مشام جان ما،عطر گلستان  می رسد

طوفان خشم منتظر،از کوی عشـق و انتـقام
با ذوالفقار حیدری،چون تک سواران می رسد

چشم انتظار مقدمش،تا پای جان ماند «رها»
چون عاقبت دامن کشان یارم چه آسان می رسد
بهروز رها

[ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 7:34 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

ترا می خواند این دل امشب ای جان
سرم را كی تومی گیری به دامان

دلم امشب ترا گیرد بهـانه
شده چشم دلم از غصه گریان

هوای دیدنت در دیده ی من
فضـای سینه ام از غم پریشان

سراسر نقش جان در انتظار است
وجودم از فراغت گشته نالان

به پایت می نشینم تا بیــایی
اگر چه پای عمرم گشته لرزان

دلم را با نگاهت آشنا كن
تو كه دارد نگاهت طعم باران

بیا ای وصل تو درمان دردم
رهایم كن ز بند هجر و حرمان
بهروز رها

[ جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:55 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

با تو همراه بود نگاهم
وقتی نواختی آهنگ جدایی را
تارهای دلم
پاره شد با زخمه ی قهرت
می رفتی و دلت با من بود همچنان
و شبنم ندامت
خیس می کرد گونه هایت را
بهروز رها

[ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 7:41 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

نشسته ام به عشق تو،که چهره ات عیان شود
خدا کند که عاقبت، هرچه سزد همان شود

همیشه یاد تو بود به خاطرم به روز و شب
چه سازم ار،که روی تو ز دیده ام نهان شود

صفای جان و دل تویی ، منم گدای درگهت
ز هجـر تو امیـد من ، بهار دل خزان شود

تو شمع لطفی و صفا، سپیده ای به شام من
زشمس روی تو دمی،روشن همه جهان شود

ز بوی ناب نرگست ، بپا شود همی صفا
شبی مرا به بزم خود، بخوان که تا اذان شود

به بند هجر تو دلم ، منم اسیر کوی تو
بیا که این دل غمین ، ز وصل تو جوان شود

اگر شبی به وصل تو ، رسد «رها» چها کند
ز شوقت اشک شادی اش،ز هر بصر روان شود
بهروز رها

[ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 19:12 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

میلاد با سعادت حضرت زینب (س) و روز پرستار مبارک

در عرش حق برپا شده يك جشن ديگر
شد روز ميلاد صفا و در و گوهر
ميـلاد لطف و همدلي و مهرباني
گلچين كل خوبي آل پيمبر
زينب،چراغ روشن شبهاي شـيعه
زينب، چنان شمعي درخشان و منور
بانوي عشق و عزت و اوج كرامت
زينب ، شجاع و راسخ و شير دلاور
زينب ، تمام نور ارض و آسمان است
زينب، نگين و زينت بستان حيدر
زينب، سراپا عشق و ايثار و شجاعت
زهرا صفت در كسوت زيباي خواهر
زينب، نوازش مي كند فرق دريده
فرقي كه خون كرده دل بيچاره دختر
زينب، كنار مادري پهلو شكسته
جز گريه و ناله ندارد فكر ديگر
زينب، كه ديده آن جگرهاي مبارك
در طشت خون بر بستري پاك و مطهر
زينب، فروغ ديده و جان ابوالفضل
زينب، تمام هستي و عشق برادر
زينب، كسي كه معني عشق حقيقي است
زينب، ز هر واژه كه گوئيم خوب و برتر
زينب، كه در صحراي خون بوده پرستار
زينب، كه ديده بر سنان زيباترين سر
دستي كه بوده حامي خواهر هميشه
در پيش چشمش شد جدا ناگه ز پيكر
قـد رشـيد و بي سـر و دست جـوانـان
در نينوا در شط خون ديده شناور
تير سه شعبه ديده با درياي دردش
بر سينه و بر حنجر عطشان اصغر
او كه امانتدار دشت كربلا بود
گم كرده پاي بوته اي دردانه دختـر
زينب، همه درد و همه ايمان و عشق است
زينب، كليد وصل حق در روز محشر
زينب، كه در شعر «رها» هرگز نگنجد
عاشق ترين مخلوق رب و حي داور
بهروز _ رها

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:19 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

 

در بستری تبدار

رویای فشردن دستهایت

فراری می دهد سرمای تنهایی ام را 

تو تعبیر شیرین هر خوابی

حس می کنم هر شب بودنت را

در آغوشم باش تا سپیده

بهروز رها

[ دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 7:33 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]
About

همواره عاشق بمانید

behrooz_raha@yahoo.com
Blog Custom

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

جاوا اسكریپت

تعبیر خواب

كد موسيقي براي وبلاگ






.