انتظار
در امتداد نگاهم به خانه می آیی...ز انتهای افق عاشقانه می آیی

((خیابان حسرت))

سخت است نفس کشیدن

در فضای نبودن با تو

در حجم سکوت غربت و تنهایی

سخت است بی رمق

قدم زدن در خیابان حسرت

پرسه زدن در کوچه ی فراق

پا برهنه ام بی تو

روی سنگفرش جدایی 

بهروز رها

[ سه شنبه چهارم آذر 1393 ] [ 8:32 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

((جام فراق))

لحظه ها را طی می کنم ثانیه ثاینه

ترا نفس می کشم قدم قدم

قطره قطره انتظار دیدنت را

می ریزم از گوشه ی چشمهایم

جرعه جرعه حسرت داشتنت را

سر می کشم از جام فراق

به دیدارم بیا

بهروز رها

[ دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 ] [ 8:44 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

((نت زندگی))

می آیم  پا به پای تو

...............................  می رقصم دست در دستت

.......................................................................  دوست دارم  هلهله هایت را

کلامت

.................... گام دلنشین پرده های مهربانی

نگاهت می نوازد مدام

................................. موسیقی دلنواز محبت را

نت زندگی در گامهای توست

........................................ و حضورت سمفونی عشق است

................................................................................. بهروز رها 
[ یکشنبه هجدهم آبان 1393 ] [ 13:20 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]
((کاروان عشق))
می رود از ســرزمین کـربلا
کاروان عشق و ایثار و صـفا
می رود تا برکنـد بـا اشتیاق
ریشه ی کفـر و نفاق و اختناق
می رود از شـــــهر خون نیــــنوا
با سر پاک شهیدان خدا
بر سر نی رقص خورشید آشـکار
زینب است با کودک و زن رهسپار
سوی شام و کاخ بیداد و ستم
کاروان گشته روان با صـد الم
قافله سالار این شام خـراب
زینب است آن فخر آل بوتراب
زینب آید  با  اسیران  بلا
از دیار عشـــق و ایمان کربلا
زینب آید تا که اندر راه شام
رو  نماید  نقشه  قوم  ظلام
شهر غم در انتظار زینب است
محو عزم استوار زینب است
زخم صـدها تازیانه بر تنش
داغ  هجران  برادر  بر  دلش
آسمان  روی  او شد نیلگون
نرگسش هم کم فروغ و پر زخون
بس که بی مهری ز نامردان کشید
چون نهال ترد از این طوفان خمید
نطق زینب قافله سالار دیـن
بشکند پندار کفار لعـین
زینب همچون باب خود حیدر بود
همچو زهرا بر زنان سرور بود
چون حسین است عاشق دین خدا
زینب  است  آئینه ی لطف  خدا
زینـب کبـری ز گفت ناب خود
مکتب آل جفـا رسوا نمود
لرزد  اینک  پایه ی ظلم  یزید
از  بیان خواهر شاه شهید
شیشه عمـر ستمـگر بر شکست
رشته ی کفر و ستم از هم گسست
دین حق ز اندیشه زینب دگر
شـد «رها» از سلطه قوم شـرر
بهروز رها

[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 18:40 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

(اکبر لیلا)

من از داغ جوان اول مولا می گریم

ز مرگ جانگداز اکبر لیلا می گریم

ز هجران رخ چون ماه شبه احمد مختار

میان دشت غم من همچنان دریا می گریم

ز مرگ اکبر گلگون بدن دردی به جان دارم

به یاد ناله های مادرش اینجا می گریم

چه زخمی را به  دل دارد حسین از مرگ فرزندش

برای قلب محزون و دل بابا می گریم

نوای ناله می آید ز عرش کبریا امشب

برای ناله های حضرت زهرا می گریم

و هنگام شروع آخرین اللهُ اکبر شد

ز بانگ این اذان مرد بی پروا می گریم

خداحافظ، صدایش می کند گود نبرد و جنگ

برای آن حضور و آن قد رعنا می گریم

لبش تشنه به میدان نبرد مردانه می جنگد

کنون از تشنگی این گل زیبا می گریم

دمی سوی پدر آمد که بابا تشنه ی آبم

زبان خشک بابا کرده چون غوغا می گریم

همه جای بدن زخم از هزاران تیر و خنجر شد

از این اندام خون آلود این آقا می گریم

صدای هلهله از سوی دشمن می رسد ای وای

چقدر سنگ و چقدر خنجر از این غوغا می گریم

حسین جان گریه کمتر کن که لیلا گشته بی طاقت

من از سوز دل آن خونجگر لیلا می گریم

جدایی سخته از قرص قمر درحجم بی تابی

دگر از تلخی سخت فراق درد عاشورا می گریم

جوانان بنی هاشم بیایید چون حسین تنهاست

غریبی حسین سخت است و  من تنها می گریم

ببین شعر «رها»  بوی غم کرببلا دارد

من از داغ جوان اول مولا می گریم

بهروز رها

[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 18:52 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

(آخرین سرباز)

میان خیمه یک سرباز ششماهه پریشانست

لبش خشک  است و شاید هم به فکر دادن جانست

 

صدای گریه اش از صبح عاشورا می آید

و اکنون که اذان ظهر عاشوراست گریانست

 

عموعباس می آید کمی صبر و تحمل کن

فرات و علقمه اینک کف دست عموجانست

 

بخواب ای کودک شیرین زبانم گریه ات کم کن

که در مشک عمو جانت یقین آبی فراوانست

 

مسوزان ای علی قلب رباب و عمه زینب را

مگر این ظهر عاشورا برایت عید قربانست

 

خبر آمد که دستان عمو را هم جدا کردند

دگر قطع امید آب شد، اینجا بیابانست

 

بیا بابا، علی این آخرین سرباز همراهت

گلویش در هوای لمس تیر و تیغ برانست

 

بگیر قنداقه اصغر ببین لب های خشکش را

برای آب می نالد دگر عمرش به پایانست

 

الا ای دشمن بی دین اگر با من سر جنگید

برای کودکم تنها همان یک جرعه درمانست

 

و با تیر سه بخش حرمله، ملعون این عالم

گلوی نازک اصغر نشان تیر نادانست

 

و اینک عصر عاشورا به روی نیزه ی دشمن

سری جا شد به سختی که چنان خورشید رقصانست

 

سلامم بر تو ای باب الحوائج ای علی اصغر

«رها» چون شیعیان در سوگ تو مولا نالانست

بهروز رها  93/8/8

[ شنبه دهم آبان 1393 ] [ 15:35 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

((زينب را نگر))

اي  برادر اي  فـدايت جـان من

اي­كه بودي عشقم و سامان من

 

زينبت آمـد  بـه  بـالينت  دگـر

سـر گذار اينك تو بر دامان من

 

سـر ز خون بردار و زينب را نگر

تيـره شد دنيا پيش چشمان من

 

علقمه شـد قتـلگاهت  نازنيـن

اي بـرادر اي مـه تـابـان من

 

يا ابوفاضل ، علمــدار حسـين

اي اميــدم دردم و درمـان من

 

چشم خود بگشـا كه آمد زينبت

بي تو اين دنيـا شـود زندان من

 

دست خود اينك به آغوشم سپار

تا زنـد بوسـه لب عطشـ,ان من

 

بعد تو عباس من پشتم شكست

تير غم بنشسته چون بر جان من

 

مشك بي آبت برم تا خيمه گاه

گو چه سازم با همه طفلان من

 

شد حسينم بي تو تنها و غريب

آتشــي افتــاده  بر دامـ,ان من

 

زينب از داغت به­خاك­غم­نشست

خون ببــارد ديـده گـريان مـن

 

چون«رها» شد جانت از زندان­تن

مي­شـود دنيـا همـه زنـدان من

بهروز رها

[ جمعه نهم آبان 1393 ] [ 2:41 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

من فدای گریه هایت زینبم

آتشم زد ناله هایت زینبم

از زمین کربلا تا شهر شام

می رسد هر دم صدایت زینبم

رأس خونین برادر دیده ای

بی کفن صد پاره پیکر دیده ای

نعش هفتاد و دو تن پیر و جوان

زیر صدها تیر و خنجر دیده ای

دیده ای عباس خود را پاره تن

دستش از تن شد جدا گلگون بدن

مشک سوراخش که آمد خیمه گاه

خیمه گاه شد از غمش بیت الحزن

زینبم ای دختر شیر خدا

زینبم ای شیر دشت کربلا

زینبم ای یاور و یار حسین

زینبم ای با وفا ای با حیا

وقت رزم و بارش تیر و خدنگ

یار مولایی تو در میدان جنگ

هر شهیدی را که می افتد به خاک

همرهی کردی حسین را بی درنگ

تا پسرهایت چو گل پرپر شدند

عون و محمد تا بی سر شدند

تا که خون پاکشان بر خاک شد

تا که همچون قاسم و اکبر شدند

گفته ای تنها برو ای جان من

ای نفس هایت همه ایمان من

گفتی می ترسم خجل گردد حسین

گر ببینید نعش فرزندان من

ای امان از قلب زارت زینبم

شد سیه این روزگارت زینبم

ای فدای عشق پاکت با حسین

جان ما گردد نثارت زینبم

خورده ای سیلی تو اندر راه شام

زیر شلاق ستم کردی قیام

پا برهنه روی خاک و تشنه لب

پیش چشمت شد رقیه بی کلام

قلب من بهرت شکسته زینبم

من ز داغت زار و خسته زینبم

بس ستم ها دیده ای در راه شام

مشت و زنجیر دست بسته زینبم

دوس دارم من زائر شامت بشم

دوس دارم کبوتر بامت بشم

من «رها» باشم کنارت زینبم

من الهی قربون نامت بشم

بهروز رها       6/8/93

[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 23:31 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

(راز عشق)
دل مست صفای نيـنوا شـد // با زخمـه ی عشـق در نوا شـد
در بزم شعور و شعراحساس // اين مرغ دلم غزل سـرا شد
بـا يـاد ســتارگان خونيـن // در سـينه چه آتشی بپـا شد
دل بوسه زند به خاك عشقش // خاكي كه شفای درد ما شـد
آن بوی نسـيم خاك كويش // دل برده ز ما و جانفـزا شـد
چون خدا در آن عجين است // مقصـود تمــام انبـيا شـد
خاكی كه نهايتی ز عشق است // خاكی كه تمـام ياد ما شـد
آن دشت حضور عشق و ايثار // با بوی حسـين پر صفا شـد
آن بسـتر سرخ نبض تاريخ // با خون حسـین پر بها شـد
اين دل كه هواي گريه دارد // ديـوانـه دشت كـربلا شـد
دشتی كه ز غم عطش به جان داشت // سـيراب ز خون اصفـيا شـد
بر تشنه لبان چو بسته شد آب // از سـوز عطش غمي بپا شد
آبی كه خجل شد از ابوالفضل // شــرمنــده آل مصطفي شد
دستی كه فرات را خجل كرد // از قامت پهــلوان جـدا شـد
در سـايه ی نخل دل شكسـته // آب آور كـربلا فـدا شــد
بر روی عمو چو بوسه زد خاک // در خيمه سكينه در عزا شـد
چون قد علی به خون شناور // از ضـربـه ی تيـغ اشـقيا شـد
در زير هجـ,وم سم اسـبان // قاسم بدنش ز هم سوا شد
وين غنچه به روی دست آن گل // پرپر ز قسـاوت و جفا شـد
با دست حسين عاشق آن دم // خونش چو ستاره بر سما شد
تا قامت حق به خاك و در خون // از كيـنه خصم بی حيـا شـد
وان قامت سـرو تكسـواران // با خاك شـهادت آشــنا شد
سـالار شـهادت و شجاعت // راضی به رضـای كبـريا شد
برپا شده بس حماسه ای ناب // با رزم سـپاه ی حق چها شـد
سلطان حماسه ها بپا خاست // يـاريگـر او فقط خـدا شـد
تنها به قيـام خود جلا داد // تا اينكه سرش ز تن جدا شد
در كرببـلا از اين حمــاسه // افسـانه ی عشـق برملا شـد
زينب چو علم گرفته بر دوش // بـانـوی قيـام كـربلا شـد
زينب كه خدای عاشقی بود // بر زخم دلش خـدا دوا شـد
در سـايه ی لطف نـاب دادار // زينب به قضای حق رضا شد
حجمی ز ولای عشق زينب // در سينه ی شيعيان «رهـا» شد

بهروز _رها

[ شنبه سوم آبان 1393 ] [ 16:27 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

(خانه ی احساس)

بیدارم هرشب تاسحر،ازشوق وصلت یارمن

امشب بیا ای نـازنین، بگشـا گره از کار من

 

اینک که از هجران تو، افتاده ام در خاک غم

یکدم به بالینم بیا، ای مونس و غمخوار من

 

با دیده ام ای جان بیا ، بر گیرم از پایت غبار

خاک رهت مرهم شـود ، بر دیـده بیـمار من

 

بی چهره­ات محزونم و چشمم به راهت بی قرار

بازا که غم بیرون شـود ، از ســینه ی تبدار من

 

آمد به آخر تاب من ، بی تو چگونه سر کنم

بنشین ز لطفی در برم ، ای همدم و دلدار من

 

در خانه احســاس من ، پیچد شمیم عشق تو

انـدیشــه دیدار تو ، زیبــاترین پنـدار مـن

 

از بند حسرت ای صنم، با بودنت گردم «رها»

گلـواژه شـعرم تـویی ، ای رونـق افکار مـن

 

بهروز ((رها))

[ جمعه دوم آبان 1393 ] [ 14:1 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]
About

همواره عاشق بمانید

behrooz_raha@yahoo.com
Blog Custom

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

جاوا اسكریپت

تعبیر خواب

كد موسيقي براي وبلاگ






.