X
تبلیغات
انتظار

انتظار
در امتداد نگاهم به خانه می آیی...ز انتهای افق عاشقانه می آیی

(ترا دیدم)
به قاب خسته ی تنهایی ام، تنها ترا دیدم
میان سیل تن ها، نازنین هرجا ترا دیدم

هجوم سخت دلتنگی، دلم را بشکند از غم
ولیکن با همه سختی، ز سر تا پا ترا دیدم

تو می دانی که من شیدای چشم نرگست هستم
منم آن عاشقی که مست و بی پروا ترا دیدم

گذشتم از سراب تشنگی در اوج ناکامی
رسیدم تا به مرز عاشقی ، آنجا ترا دیدم

از آن ساعت که از هجرت به کام غصه افتادم
کنـار بسـترم با دیده ی بیـنا  ترا  دیدم

تو با جان «رها» بستی چو آخر الفتی دیرین
که در حجم حضوری مطمئن، شیدا ترا دیدم

بهروز رها

[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 11:11 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

ما بوی دل شکسته را می فهمیم

آن دست که پینه بسته را می فهمیم


در کنج قفس اگر نشاندی ما را

کشتی ی به گل نشسته را می فهمیم

بهروز رها

[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ 13:5 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

در فروردین سال 1378 من و داداشم بهمن غزلی مشترک سرودیم که تقدیم می کنم به شما خوبان.

سال جدید آغاز شادی ها و موفقیت ها برای شما باشد . ان شاالله.

..................... بهار 93 مبارک...........

((بهاریه))

آمد بهار و صد گل، بر شاخه ها عیان شد

صد جویبار زیبا، ازهر طرف روان شد


بر آسمان آبی، رنگین کمان زیبا

همچون کمانِ ابرو، بر چهر گلرخان شد


بارد به سبزه و گل، شور حیات دیگر

شاخ تکیده اینک، سرزنده و جوان شد


هم سیب و هم انارش، سرسبز و پر شکوفه

شرمنده از صفایش، گلزار و بوستان شد


در هر کران نظر کن، بین جلوه ی الهی

زین نقش جالبی که، بر پیکر زمان شد


در باغ گل قناری، مست از نسیم نوروز

شیدا و عاشقانه، اینگونه نغمه خوان شد


تن را چه سود شستن، تا روح ما پلید است

باید که چون بهاران، با روح و جان جوان شد


نقشی از این طراوت، بر دل چنان نشانیم

آنسان که در طبیعت، رنگ صفا عیان شد


«بهمن» سروده اینک، در وصف نو بهاران

طبع «رها» شکوفا، دریای دُر فشان شد

78/1/3 بهمن و بهروز(رها)

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 16:52 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]
((بوی شقایق))
تویی حجم تمام عشق و احساس
تویی چون غنچه و عطر گل یاس
تو چون شب بو، تویی بوی سپیده
بوی گندم که از بادی خمیده
تویی بوی اقاقی در خیابان
تو بوی یاسمن در زیر باران
تو بوی ارغوان، بوی شقایق
تویی بوی بهار، بوی دقایق
تو پاکی، با دل من همزبونی
تو خوبی، محشری، تو مهربونی
میده دستات بوی اون سیب هف سین
نفس هات میده بوی خواب شیرین
تنت بوی نسیم، بوی صداقت
نگاهت بوی شوق، بوی محبت
تویی موج تبسم بر لبانم
ترا بر اوج شعرم می نشانم
 بهروز _ رها

[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 23:26 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

میلاد با سعادت حضرت زینب (س) و روز پرستار مبارک


در عرش حق برپا شده يك جشن ديگر
شد روز ميلاد صفا و در و گوهر
ميـلاد لطف و همدلي و مهرباني
گلچين كل خوبي آل پيمبر
زينب،چراغ روشن شبهاي شـيعه
زينب، چنان شمعي درخشان و منور
بانوي عشق و عزت و اوج كرامت
زينب ، شجاع و راسخ و شير دلاور
زينب ، تمام نور ارض و آسمان است
زينب، نگين و زينت بستان حيدر
زينب، سراپا عشق وايثار و شجاعت
زهرا صفت در كسوت زيباي خواهر
زينب ، نــوازش مي كنـــد فرق دريده
فرقي كه خـون كـــرده دل بيچاره دختر
زينب، كنار مادري پهلو شكسته
جز گريه و ناله ندارد فكر ديگر
زينب، كه ديده آن جگرهاي مبارك
در طشت خون بر بستري پاك و مطهر
زينب، فروغ ديده و جان ابوالفضل
زينب، تمام هستي و عشق برادر
زينب، كسي كه معني عشق حقيقي است
زينب، ز هر واژه كه گوئيم خوب و برتر
زينب، كه در صحراي خون بوده پرستار
زينب، كه ديده بر سنان زيباترين سر
دستي كه بوده حامي خواهر هميشه
در پيش چشمش شـد جدا ناگه ز پيكر
قـد رشـيد و بي سـر و دست جـوانـان
در نينوا در شط خون ديده شناور
تير سه شعبه ديده با درياي دردش
بر سينه و بر حنجر عطشان اصغر
او كه امانتدار دشت كربلا بود
گم كرده پاي بوته اي دردانه دختـر
زينب، همه درد و همه ايمان و عشق است
زينب، كليد وصل حق در روز محشر
زينب، كه در شعر «رها» هرگز نگنجد
عاشق ترين مخلوق رب و حي داور
بهروز _ رها

[ جمعه شانزدهم اسفند 1392 ] [ 11:3 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

(ضیافت ظهور)
سـروده ام برای غم ، از تو حکایتی دگر
به گوش غم رسانده ام،از تو روایتی دگر

کشانده ام ترا به رخ،تاکه غمم خجل¬شود
کشیده ام به قاب دل ، از تو نهـایتی دگر

تو خیـمه گاه آرزو ، قبـیله ی  غزل تویی
قصـیده ی نگاه تو ، حدیث و آیتی دگر

سرود لحظه های من ، نغمه ی آشنای تو
نجابت حضـور تو ، لطف و عنایتی دگر

دوانده ای به شعرمن،ترانه ی شکست غم
دگر نمانده بر زبان ، از تو شـکایتی دگر

ضـیافت ظهـور تو ، کنـار حجم انتظار
دلیل اشتـیاق من ، از تو  درایتی  دگر

پرنده ی شوق دلم،«رها» شود ز دام غم
صـداقت رسیدنت ، فصل رضایتی دگر

بهروز رها

[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 14:31 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

(شمس رهایی)
گریزان  شدشب و سر زد سپیده
ز کنج شب سحر از ره رسـیده

شب  از روی قشنگ روشنایی
خجل شدپرده ای بر سرکشیده

به زیر  بار صـبح  روشـن آخر
شب از پیری چنان تاکی خمیده

روی دیوار  سست کهنه ی شب
گلی با  رنگ  صـبح نو تنـیده

شب از ترس هجوم نور سرکش
به سوی لانه ی تنگش خزیده

افق با حجمی از رنگ شقایق
نشـسته روی خط  نور دیده

ز پشت کوه شب با صد شراره
دگر شمس  رهایی بر دمیـده

بهروز رها

[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 9:22 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]
((بوی عشق))

و من با تو به خدا می رسم،
وقتی از تو می گویم،
حس می کنم اوج عرفان را،
حس می کنم بوی عشق را،
و می فهم که خدایی هست.

با تو به خدا می رسم،
طوفان می شویم،
و می شکنیم دیوار جدایی را.

در هم می پیچیم عمارت هجران را،
و در شاخه های تو فرو خواهم رفت.

برای زخم خنجر نگاهت،
مرهمی می خواهم.
بهروز رها

[ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ] [ 12:48 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

میان باغ عشق و شادمانی

گل وحدت گل ایمان روئید

به مرز عاشقان با صد ترنم

حماسه با صلابت پای کوبید

یکی با توسن ایثار آمد

لباس رزم را مردانه پوشید

شجاعت را ز هر خانه صدا زد

شهادت را بسان غنچه بوئید

×××××××××××××××


به جمع مهربان آشنایی

یکی آمد که دریای صفا بود

به دستش جام یکرنگی و وحدت

سراسر خوبی و لطف و عطا بود

به دستش پرچم سبز محمد(ص)

یقین دارم که از آل عبا بود

میان مشت او نقل محبت

طبیبی حاذق و دردآشنا بود

×××××××××××××××


چو شد او باغبان باغ دلها

قناری با قدومش نغمه گر شد

فسون و حیله و مکر و دسیسه

ز یمن مقدم او بی اثر شد

خزان تلخ ناکامی و حسرت

ز باغ عشق و شادی در به در شد

میان شهر زیبایی از آن پس

تمام رنج و محنت ها به سر شد

×××××××××××××


هزار و سیصد و پنجاه و هف بود

که رهبر بود و بهمن بود و ایران

به روز بیست و دو طوفان بپا شد

ز مشتان گره در مرز شیران

هزاران اختر تابنده رفتند

به دنبال امام آن شمس تابان

ز استقلال و آزادی رسیدند

به جمهوری اسلامی ایران

بهروز رها

[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 11:10 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

نسیم عشق

گیسو که افشان می کنی،این دل پریشان می شود
با گوشه ی چشمت دلم، مستانه خندان می شود

عطری که از کویت رسد،دل را به سویت می کشد
حسی نجیب از بوی تو، در دل نمایان می شود

با حجم یادت پر شود ، شبهای تنهایی من
با شمس رویت نازنین، صبحم درخشان می شود

محشر بپا گردد اگر ، با هر نسیم از عشق تو
دانی چه غوغا می کند، وقتی که طوفان می شود

تا می نشیند ناگهان، گل بوسه ات بر گونه ام
از ابر شوقت چشم من، سرشار باران می شود

فرهاد جانم می خرد ، شیرین رویت را بیا
حاشا که در بازار دل،این نرخ ارزان می شود


افسون چشمانت مرا، تا مرز اغما می برد
با نوش لبخندت«رها»،مجنون و حیران می شود

     بهروز - رها

[ شنبه پنجم بهمن 1392 ] [ 14:23 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]
About

همواره عاشق بمانید

behrooz_raha@yahoo.com
Blog Custom

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

جاوا اسكریپت

تعبیر خواب

كد موسيقي براي وبلاگ






.