انتظار
در امتداد نگاهم به خانه می آیی...ز انتهای افق عاشقانه می آیی
وقتی شعر چشمانت
نقش می بندد
بر دفتر نگاهم
موزیک آرام تبسم
می نشیند
بر صفحه ی لبهایت
بهروز رها

[ چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 21:7 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

سلام ای خاطرات تلخ و سنگین

سلام ای لحظه های زرد و غمگین

سلام ای نغمه های دل شکسته

سلام ای واژه های پیر و خسته

سلام ای مهربانی های کم رنگ

سلام ای آسمان شهر دلتنگ

سلام ای قصه های بی سرانجام

سلام ای آرزوی سرد و ناکام

سلام ای فاصله های مقاوم

سلام ای غربت تلخ مداوم

سلام ای همدلی های پریشان

سلام ای سینه ی تبدار نالان

سلام آیینه های غم گرفته

سلام ای چهره ی ماتم گرفته

سلام ای چشمه های تشنه ی آب

سلام رودخانه های خشک و بی آب

سلام ای قلب عاری از محبت

سلام ای کوچه های بی رفاقت

خداحافظ نفس های بریده

خدا حافظ نگاه رنگ پریده

بهروز رها

[ یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 18:18 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

نشسته ام به عشق تو،که چهره ات عیان شود
خدا کند که عاقبت، هرچه سزد همان شود

همیشه یاد تو بود به خاطرم به روز و شب
چه سازم ار،که روی تو ز دیده ام نهان شود

صفای جان و دل تویی ، منم گدای درگهت
ز هجـر تو امیـد من ، بهار دل خزان شود

تو شمع لطفی و صفا، سپیده ای به شام من
زشمس روی تو دمی،روشن همه جهان شود

ز بوی ناب نرگست ، بپا شود همی صفا
شبی مرا به بزم خود، بخوان که تا اذان شود

به بند هجر تو دلم ، منم اسیر کوی تو
بیا که این دل غمین ، ز وصل تو جوان شود

اگر شبی به وصل تو ، رسد «رها» چها کند
ز شوقت اشک شادی اش،ز هر بصر روان شود
بهروز رها

[ پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 14:47 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

در آسـمان نگاهت ستاره مهمانست
و از سـیاهی چشمت دلم پریشانست

برای زخم نیــازم به بسـتر هجـران
حضور یاد قشنگت همیشه درمانست
بهروز رها

[ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 7:31 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]
مِه چشا چار تِه هِمراه دَیّه
اون موقع که سازِ جِدایی بَزویی
مِه دِلِ تارِ سیم
پاره بَیِّه تِه قَهرِ زخمه یِ جا
تِه شی امّا
تِه دِل هَم اِتی مِه پَلی دَیِّه
نَمِ شِه یِ پشیمونی
شیر کِردِه تِه دیم رِ
بهروز رها

چشمانم به دنبال تو بود

آن هنگام آهنگ جدایی ساز کردی

سیم تار دلم

با زخمه ی قهرت پاره شد

می رفتی اما

دلت همچنان با من بود

شبنم پشیمانی

خیس می کرد گونه ات را

بهروز رها

[ سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 7:49 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

آرام می بندی چشمانت را

سرت بر می گردانی را با عشوه

با دست پس می زنی ولی پایت ....

تماشائیست کجدار و مریزت

شیفته ترم می کند لجبازی هایت

علاقه ام به تو پاک است و پایدار

دوست دارم چشمکت را

بهروز رها

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 7:34 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

تویی حجم تمام عشق و احساس
تویی چون غنچه و عطر گل یاس
تو چون شب بو، تویی بوی سپیده
بوی گندم که از بادی خمیده
تویی بوی اقاقی در خیابان
تو بوی یاسمن در زیر باران
تو بوی ارغوان، بوی شقایق
تویی بوی بهار، بوی دقایق
تو پاکی، با دل من همزبونی
تو خوبی، محشری، تو مهربونی
میده دسات بوی اون سیب هف سین
نفس هات میده بوی خواب شیرین
تنت بوی نسیم، بوی صداقت
نگاهت بوی شوق، بوی محبت
تویی موج تبسم بر لبانم
ترا بر اوج شعرم می نشانم
بهروز _ رها

[ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 7:6 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]

شد معلم محور علم و هنر
می نویسم نام او را من به زر
بر سرای دل نشان نام او
دیو جهل و بیسوادی رام او
هر معلم همچو شمعی روشن است
رونق بستان و باغ و گلشن است
سوزد و روشن کند اندیشه را
چون پیمبر دارد او این پیشه را
اسب عشقش را کنون زین می کند
فکر و ذهن ما را آذین می کند
گشته مدرسه مکان و سنگرش
عشق آموزش همیشه بر سرش
صحبت ازمدرسه و آموختن است
صحبت از درس و چو شمعی سوختن است
هر معلم با خلوص و شوق و شور
اطلبوالدانش ز مهدست تا به گور
بند و زنجیر جهالت شد دگر
با شعور و علم و دانش بی اثر
بی تکلف این معلم چون گل است
در امور پرورش چون سنبل است
همچو خورشیدی بتابد در جهان
اختری باشد میان کهکشان
دست حق همواره با آنان یار
بهر آموزش همه مشغول کار
اهل علم و اهل فن و ارزشنند
بر تن ما روح دانش می دمند
ساعی اند و پرتلاش بی چند و چون
می شود با علم شان دانش فزون
دست حق همراهتان تا انتها
چون نشستید دردل و جان رها
بهروز رها

[ شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 6:50 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]


امروزه هرچه مرده زن ذلیله
اگرچه ریش داره و با سبیله
هر که گفته نمی ترسم من از زن
بدان حرفش ضعیف و بی دلیله
هر حرفی میزنن مردای امروز
تو بازار نمیدن یک شنبلیله
اگر باشد چراغی دست مردا
نه نفت داره نه شعله نه فیتیله
خلاصه ز  ذ  بودن گشته قانون
شده چون مد میان هر قبیله
رها» تا وقت مردن حرفش این است
امروزه هر چه مرده زن ذلیله
بهروز رها

[ دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 7:26 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]


آرزویم را گل آذیـن كــرده ام
اسب عشقم را دگر زین كرده ام

دشت دل را من ز باران امیــد
با لطافت جمله پرچیـن كرده ام

خانه ی چشـم نیـاز خســته را
با قدومش عطــرآگین كرده ام

لحظه ی سبز حضورش را ز شوق
در خیالم خوب و رنگین كرده ام

انتظارم را به كف بگرفتــه ام
اشـتیاقم را چو آییـن كرده ام

چون ز ره آیـد نگار نـازنیــن
راه جانم را چه گلچین كرده ام

می رسد تا من«رها» گردم ز غم
كام دل زین مژده، شیرین كرده ام
بهروز رها

[ جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 9:13 ] [ بهروز قاسمی (رها) ]
About

همواره عاشق بمانید

behroozraha@yahoo.com
Blog Custom

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

جاوا اسكریپت

تعبیر خواب

كد موسيقي براي وبلاگ






.